داستان راز موفقیت
پیری 2 پسر داشت یکی دانا ویک جاهل !
دو پسر را فراخواند وبه آنها گفت :
پسرانم من نیز مانند هر پدری قبل از مرگم برای شما وصایا و نصایحی دارم اما از آنجا که می دانم از مجال من و حوصله شما بر نمی آید تنها یک راز موفقیت را به شما می گویم :
پسرانم بزرگ تریرین راز موفقیت این است که در هر شهر یک خانه داشته باشید
و کسی موفقتر است که خانه های بیشتری داشته باشد .
پیرمرد سرموفقیت را افشا کرد و چشم از جهان بست .
جاهل به برادرش گفت :
خدا پدرمان را رحمت کند . اما این راه بود که در جلوی پای ما گذاشت . اگر ما این همه ثروت داشتیم که دیگر نیازی به راز موفقیت نداشتیم و خودمان موفق بودیم !
دانا لبخندی زد و گفت :
منظور پدر نه این که متاع خشت ما را صفا دهد متـــاع زریـــن را کلـــید قــفل دل یــاران نما دهد
کــلید صد خانه خــاکی به چشمکی مخروب است بلکم دل یک یار هم ، پس از فنا هم مامور است
منظورش این بود که :
اگر صاحب یک شهر باشی به راحتی امکان از دست دادنش هست و ثروت مادی به تنهایی معنای موفقیت نیست .
اما اگر یک دوست خوب داشته باشید می تواند شما را به درجات عالی برساند .
دو اصل :
۱- هرگز از دوستانتان توقع نداشته باشید !
۲- اما بدانید که آنها از شما توقع دارند و شما در قبال آنها وظیفه دارید .
در ظاهر با این طرز فکر دوستان زیاد مساوی با ضرر زیاد است . اما بدانید تجربه ثابت کرده این طرز فکر بزرگترین راز موفقیت است !
موفقیت یک جامعه در گرو موفقیت تک تک اعضای آن جامعه است به همین دلیل ما تلاش می کنیم مطالبی ارائه کنیم که موفقیت شما را به ارمغان بیاورد