یکشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۰۴ - 18:21 - علی -
من زیاد عقاید دکتر شریعتی رو نمی پسندم ولی یک شعر در یک وبلاگ دیدم که نوشته شده بود از ایشان است . خیلی به دلم نشست .
اصلا انگار داره حرف دل من رو می زنند !
خدایا کفر نمیگویم،پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
توجه :
من می گم اصلا عجیب بود برام که انقدر قشنگ کسی که همش حرفاش رو مغزم بود . شعری که من می خواستم یک روز بگم را قبلا گفته بود !
نگو این نوشته از ایشون نیست بلکه از کتاب کفر نامه است !
ممنون از دوستانی که در اصلاحش کمک کردند .
موفقیت یک جامعه در گرو موفقیت تک تک اعضای آن جامعه است به همین دلیل ما تلاش می کنیم مطالبی ارائه کنیم که موفقیت شما را به ارمغان بیاورد