دخترک از پسرک پرسید و گفت :
تا به حال عاشق شدی ؟
پسرک خندید و گفت :
عاشق ؟
و دگر چیزی نگفت !
و پسر تنها شد و به یادش آورد روزی که عاشق شد :
پسر مثل همیشه مدرسه را پیچونده بود و روی نیمکت پارک با رفیقاش در حال سیگار دود کردن و چرند گفتن بود . که اتفاقا یه سری دختر هم که رو نیمکت رو به رویی نشسته بودند مدرسه رو پیچونده بودند و بیخیال دنیا داشتند چرند می بافتند !
رفیق پسر گفت : دست راستی مال من .
رفیق بعدی : کیف چرمم مال من ،
و پسرک گفت : باشه دیگه چه می شه کرد سومی هم مال من . ( دخر وسطی ریزه بود برای همین کسی انتخابش نکرد ، اما وقتی رفتن جلو فیس نازش رو2 تا پسر رو پشیمون کرد ! )
پسرک یه تیکه کاغذ رو خیلی نا مرتب و چروک از دفترش کند و توش شمارش رو نوشت . که دید دوستاش این کار رو قبلا انجام دادن . ( تیر قبلی بود که به سنگ خرده بود! )
پسر ها رفتن جلو و پسر گفت : ببخشید عزیزم و ....
به همین سادگی و جوان عاشق شد .
روزها در پی هم می رفت و عشق قدرت می گرفت .
اولاش دختر به پسر دست هم نمی داد . پسر از این کار دختر خوشش اومده بود . کم کم دختر به پسر اجازه داد که در آغوش بگیرتش . عجیب نیست اگه بشنوید دخر بعد چند وقت پسر رو به خونش دعوت کرد برای ....! پسر جا خورد . فکر کرد به خاطر رفتار خودش بوده که دختر تحریک شده !
اما پسر باید چه می کرد ؟ در اوج جوانی و آتش دل !پسر دین و ایمانی نداشت ! اما عشق براش ارزش داشت! او دخترک را دوست داشت نمی خواست لذت زیبای هوس حق عاشق شدن کامل را از دختر بگیره !
برای پسر خیلی سخت بود اما قبول نکرد و گذشت .
تا که روزی فهمید از زبان خود دختر فهمید ، دخترک پرو گفت :
دیروز در خانه ما پسری با من بود ، جان خویش را به پسر من دادم . لحظه ای عشق به جانم افزود !
و پسر عاقل شد : و به خود عهد نمود تا که جان در کف دارد دل خود در دل کور کند . دلربایان را ز دل محروم کند .
اما مقصر کیست ؟
موفقیت یک جامعه در گرو موفقیت تک تک اعضای آن جامعه است به همین دلیل ما تلاش می کنیم مطالبی ارائه کنیم که موفقیت شما را به ارمغان بیاورد