او را به محفلی برد که مردمی زار گرسنه و درمانده و لاغر به دور میزی پر از غذاهای رنگارنگ و متنوع نشسته بودند ولی دستشان به غذا ها نمی رسید و هرکدامشان قاشق بلندی داشتند که آنقدر دسته قاشق بلند بود که به دهانشان نمیرسید !![]()
مرد بسیار ناراحت شد از این عذاب و رنج عظیمی که آنها می کشیدند پس از خدا در خواست کرد بهشت را به او نشان بدهد.
خداوند او را به محفلی دیگر برد (محفل بهشتیان) همان وضعیت در آنجا نیز بود میزی پر از طعامهای متفاوت و لذیذ با قاشق هایی بلند . اما چیزی باعث حیرت مرد شد تمام افراد دور میز سر زنده و سرحال و سیر بودند .![]()
حدس میزنید علت چه بود ؟
آنها چه میکدند که مشکلشان حل شده بود ؟
آری هر یک از آنها به جای اینکه به فکر خودش باشد
در دهان دیگری غذا می گذاشت !
بله شاید این داستان بسیار نمادین است
اما تنها راه بهشت شدن زمین همین است .
در دهان هم غذا گذاشتن !
موفقیت یک جامعه در گرو موفقیت تک تک اعضای آن جامعه است به همین دلیل ما تلاش می کنیم مطالبی ارائه کنیم که موفقیت شما را به ارمغان بیاورد