فردا روز مادر است . روز بزرگترین انسان عاشق . با عشقی غیر قابل وصف !
این داستان را فردا می خواستم به همین مناسبت بگذارم . اما امروز گذاشتم تا شاید فردا را به گونه ای دیگر پاس بداریم.
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست گلی برای مادرش که در شهری دیگر زندگی میکرد سفارش دهد و پست کند .
وقتی از گل فروشی خارج شد . دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته و هق هق گریه می کند . مرد نزدک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ دختر در حالی که گریه می کردگفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی گه گل رز 2 دلار میشود .
مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .
وقتی از گل فروشی خارج میشدند مرد به دخترک گفت : مادرت کجاست ؟ می خواهی تورا برسانم ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد .مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت . آخه مادر اون زنده بود و اون می خواست گل را براش پست کنه . اما دخترک ...!
طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد .
تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد !
آیا شما قدر وجود این بزرگ عاشق هستی را می دانید؟
دو لینک زیر 2 داستان دیگر درباره این موجود شگفت انگیز است تا شگفتی وی را درک کنید !
داستان اول : مادر دلشکسته
داستان دوم : مادر زشت
فراموش نکنید بزرگان دینی ما راز موفقیت را در دعای خیر مادر می دانند.
موفقیت یک جامعه در گرو موفقیت تک تک اعضای آن جامعه است به همین دلیل ما تلاش می کنیم مطالبی ارائه کنیم که موفقیت شما را به ارمغان بیاورد